عشق راحتی خود را قربانی آسایش دیگری می کند و در دوزخ نومیدی و یاس بهشتی بنا می سازد.
عشقی قابل مقایسه با عشق من و تو نیست.عشقی از بهشت که فقط یک بار در هر زندگی رخ می دهد ![]()
آدم به جرم خوردن گندم با حوا شد رانده از بهشت اما چه غم حوا خودش بهشت است.
یکی را دوست میدارم ولی افسوس............ او هرگز نمیداند
نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاهم که او را دوست میدارم ولی افسوس.......... او هرگز نگاهم را نمی خواند.
به برگ گل نوشتم من که او را دوست میدارم ولی افسوس............. او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند.....
به مهتاب گفتم ای مهتاب سلام من رسان و گو که او را دوست میدارم ولی افسوس.............. یکی ابر سیه آمد زره روی ماه تابان را بپوشانید.....
صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم که او را دوست میدارم ولی افسوس.............. ز ابر تیره برقی جست و قاصد را میان راه بسوزانید.
کنون وامانده از هر جا یکی را دوست میدارم ولی افسوس.............او هرگز نمیداند........................![]()
منی که فکر می کردم تا حالا عاشق نشدم یه روز با دیدن تو صدای قلبم گوشم رو پر کرد و نتونستم یه ثانیه هم ازت چشم بردارم اون موقع بود که فهمیدم عاشق شدم!
در این حالت قدر لحظه ها رو دونستم و حتی یه لحظه هم چشم ازت بر نداشتم!نوک دماغم گونه هام و گوشام داغ می شدن و احساس می کردم مثل لبو سرخ شدم!وقتی می خواستی از جایی که هستی خارج بشی و
نمی تونستم دنبالت بیام تا جایی که چشمام می دیدن تعقیبت می کردم.
بعدش دیگه آروم و قرار نداشتم.تلویزیون رو روشن می کردم ولی عکس تورو جای بقیه می دیدم.حوصله هیچ کس و هیچ چیز رو نداشتم و می رفتم زیر پتو!
شب خوابتو میدیدم و صبح با یادت بیدار می شدم.توی آینه صورت تورو می دیدم و به شعر و شاعری می افتادم.دلم می خواست نصف عمرمو بدم و تو فقط صدام کنی.توی گوشم فقط صدای تو بود و بس.
وقتی دیدم یه نفر دیگه هم به عشق من علاقه داره مثل شمع آب شدم آتیش گرفتم و هلاک شدم!
دنیا وقتی به آخر رسید که فهمیدم به من علاقه ای نداری و رقیب رو دوست داری.
حالا می خواستم بدونم واقعا عاشقت هستم یا نه به این نتیجه رسیدم که خوشبختی تو رو می خوام یعنی اگر با یکی دیگه خوشی من هم راضی باشم......................................
حالا من با توام تویی که عاشق نشدی