تبليغاتX
قصه ی عشق
عشق من
عشق به دنبال خوشنودی و رضایت خود نیست.

عشق راحتی خود را قربانی آسایش دیگری می کند و در دوزخ نومیدی و یاس بهشتی بنا می سازد.




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 18:19 توسط ..:: ورونیکا ::..

فقط یک بار در هر زندگی کسی ظاهر می شود.عشقی یگانه که در تمام طول زندگی منتظرش بوده ای. فقط یک بار در هر زندگی خداوند فرشته ای از آسمان فرو می فرستد برای کامل کردن زندگی تو برای بخشیدن عشقی بی پایان به تو.زمانیکه چنین عشقی می آید شایسته هر نوع از خود گذشتگی است چرا که بهترین فرصتهای زندگی به ندرت دو بار پیش می آیند.                                                        

عشقی قابل مقایسه با عشق من و تو نیست.عشقی از بهشت که فقط یک بار در هر زندگی رخ می دهد




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 18:10 توسط ..:: ورونیکا ::..

این دعا و آرزوی منه که با هم از این دنیا بریم آرزویی که هیچ وقت از بین نمیره و تا همیشه تو قلب هر زنی که همسرش را دوست داره باقی میمونه آرزویی که تا ابد به اسم منه به اسم حوا.

آدم به جرم خوردن گندم با حوا شد رانده از بهشت اما چه غم حوا خودش بهشت است.




لينك ثابت نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 21:14 توسط ..:: ورونیکا ::..

یکی را دوست میدارم ولی افسوس............ او هرگز نمیداند

نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاهم که او را دوست میدارم ولی افسوس.......... او هرگز نگاهم را نمی خواند.

به برگ گل نوشتم من که او را دوست میدارم ولی افسوس............. او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند.....

به مهتاب گفتم ای مهتاب سلام من رسان و گو که او را دوست میدارم ولی افسوس.............. یکی ابر سیه آمد زره روی ماه تابان را بپوشانید.....

صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم که او را دوست میدارم ولی افسوس.............. ز ابر تیره برقی جست و قاصد را میان راه بسوزانید.

کنون وامانده از هر جا یکی را دوست میدارم ولی افسوس.............او هرگز نمیداند........................




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 15:29 توسط ..:: ورونیکا ::..

منی که فکر می کردم تا حالا عاشق نشدم یه روز با دیدن تو صدای قلبم گوشم رو پر کرد و نتونستم یه ثانیه هم ازت چشم بردارم اون موقع بود که فهمیدم عاشق شدم!

در این حالت قدر لحظه ها رو دونستم و حتی یه لحظه هم چشم ازت بر نداشتم!نوک دماغم گونه هام و گوشام داغ می شدن و احساس می کردم مثل لبو سرخ شدم!وقتی می خواستی از جایی که هستی خارج بشی و

نمی تونستم دنبالت بیام تا جایی که چشمام می دیدن تعقیبت می کردم.

بعدش دیگه آروم و قرار نداشتم.تلویزیون رو روشن می کردم ولی عکس تورو جای بقیه می دیدم.حوصله هیچ کس و هیچ چیز رو نداشتم و می رفتم زیر پتو!

شب خوابتو میدیدم و صبح با یادت بیدار می شدم.توی آینه صورت تورو می دیدم و به شعر و شاعری می افتادم.دلم می خواست نصف عمرمو بدم و تو فقط صدام کنی.توی گوشم فقط صدای تو بود و بس.

وقتی دیدم یه نفر دیگه هم به عشق من علاقه داره مثل شمع آب شدم آتیش گرفتم و هلاک شدم!

دنیا وقتی به آخر رسید که فهمیدم به من علاقه ای نداری و رقیب رو دوست داری.

حالا می خواستم بدونم واقعا عاشقت هستم یا نه به این نتیجه رسیدم که خوشبختی تو رو می خوام یعنی اگر با یکی دیگه خوشی من هم راضی باشم......................................

حالا من با توام تویی که عاشق نشدی




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 11:21 توسط ..:: ورونیکا ::..